چشمانش را که باز میکند، رنگها همه یکدست خاکستریاند. خورشید برای او نمیتابد، فقط نوری سرد و بیمزه هست که روی پوستش مینشیند، بدون آنکه گرمایی منتقل کند.
صدای زندگی در اطرافش میپیچد—خندهی بچهها، بوق ماشینها، همهمهی خیابان—اما همه چیز از فاصلهای دور به گوش میرسد، انگار پشت شیشهای ضخیم ایستاده. زمان برای او کش میآید، ثانیهها مثل ملاسِ سرد و سنگین از کنارش میگذرند.
غذا در دهانش بیمزگی آردِ خیس را دارد. نفس کشیدن دیگر غریزی نیست؛ باید به خودش یادآوری کند که هوا را به ریه بکشد. زمان آینده همان امروز است، با همان لباسهای تکراری، همان خیابان، همان خلوتی درون.
تنها چیزی که از او باقی مانده، پوستهی نازکیست که گاهی، ناگهان، با برخورد یک نگاه آشنا، ترک برمیدارد—اما هیچ اشکی از میان آن تراوش نمیکند. ته چشمهاش، جایی که روزی چشمهی زندگی میجوشید، حالا فقط تاریکی ساکن است؛ تاریکیای که حتی فریاد هم در آن پژواک ندارد.
برچسب:
نویسنده: مهسا صفری