ای عشق من،
وقتی به تو فکر میکنم، دنیا رنگ دیگری پیدا میکند.
انگار خورشید برای اولین بار طلوع میکند،
و نسیم، نام تو را زمزمه میکند.
دوستت دارم،
نه فقط برای لحظههایی که با هم میخندیم،
نه فقط برای آرامشی که در کنار تو پیدا میکنم،
بلکه برای تمام چیزهایی که نمیگویم،
برای تمام نگاههایی که بیکلام میفهمم،
برای تمام شبهایی که بیخوابی، با فکر تو شیرینتر میشود.
دوستت دارم،
مثل دریا که به ساحل میرسد،
مثل باران که به خاک جان میدهد،
مثل ستارهای که در دل شب میدرخشد،
بیآنکه دلیلش را بداند.
اگر روزی کلماتم تمام شوند،
چشمانم باز هم خواهند گفت:
«تو خانهای، که من بیتو بیسقفم...»
و اگر روزی نگاهم خاموش شد،
قلبم تا ابد فریاد خواهد زد:
«دوستت دارم، بیشتر از خود زندگی...»
تو نباشی، رنگها بیرنگاند،
و من، تنها کسیام که در شلوغیِ دنیا،
بیتو، بیصداترین فریادم.
عشق من،
اگر روزی دنیا از یادم برد،
تو باش که به خاطر بیاوری،
که من حتی در خواب هم،
نام تو را با نبضم گره زدهام.
دوستت دارم،
نه به اندازهی یک عمر،
که این کم است برای عشقی که هر روز،
تازهتر از دیروز میشود.
تو باش،
تا من همیشه باشم...
برای دوستداشتنت،
برای نفسکشیدن در هوای تو،
برای بودن در کنار تو،
تا ابد...
دوستت دارم، بینهایت...
برچسب:
نویسنده: مهسا صفری