چون میگذرد، غمی نیست
غم، ابری است که آسمان دل را میگیرد؛ اما ابرها ماندنی نیستند. میآیند، میبارند، میگریند و آنگاه راهِ خورشید را باز میکنند. غم، شبِ بلندی است که هرچند تاریک، ستارهای در دل دارد و صبحی در پی. هیچ زخمی تا ابد تازه نمیماند؛ زمان، مرهمی است که آرامآرام بر آن میگذرد.
اگر امروز دلت گرفت، بدان که این هم گذراست. هر چه سنگین، هر چه تاریک، هر چه بیرحم، اگر رفتنی است، پس چرا دل را به آن بسپاریم؟ تو فقط تماشاگر گذرِ روزگاری؛ بگذار بگذرد و تو بمان.
چون میگذرد، غمی نیست.
و این نیز بگذرد…
برچسب:
نویسنده: مهسا صفری